آرتمیس

آرتمیس
سه‌شنبه ۱ تیر ،۱۳۸٩
 

 

تنها جایی از این جهان که دوستش می دارد

نه نیمکتی در کنار گور مادر است و پدر

نه صندلی اعتراف در کلیسا

نه بستر بدکاره ای

و نه دامنی نرم, پناهگاه اندامی سپید و فربه و گرم.

 

در این جهان همیشه برایش

مستراح گرامی ترین مکان هاست

چرا که در آنجا آدمیان غرقند در رضایت خاطر

و ارضای وجود

در مکانی معلق میان ستارگانی بر فراز سرشان

و انباری از کثافت , پایین باسنشان

خلوت گاهی ست به حقیقت عالی

که در آن آدمی حتی

در جشن ازدواجش نیز

با خودش تنهاست.

آنجا جایگاه فروتنی ست

و در آن به روشنی درک خواهی کرد

که تو آدمی هستی

که چیزی را در خود نگه نمی تواند داشت.

 

«بعل»

برتولت برشت

 

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ

سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۸
 


عمو جان در جایی خوانده بود که تمام اتفاقات عالم به هم مربوط است. خواسته بود در این باره اظهار فضل کند اما بهش مجال حرف زدن نداده بودند، ولیکن، برای یک بار در زندگی حرفش درست بود و آنها که سر میز شام گرم خوردن بودند نفهمیدند که چه نخهای نازکی از هرکلمه، ار هر برخورد آنی، از هر حادثه ی جزئی، آویزان است و چگونه این رشته ها، مثل الیاف رنگین فرشی کیهانی، در هم تنیده اند. اگر آن پشه ناچیز، در آن پب کذایی، پای امیرعلی را نگزیده بود، احتمالا، آب از آب تکان نمیخورد و مسیر سرنوشت امیرعلی و ملک آذر و مادرش و عموجان و شرکت واردات نخ و قرقره سازی عوض نمیشد. همچنین مسیر سرنوشت من


جایی دیگر. مجموعه داستانهای کوتاه از گلی ترقی

 

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ

چهارشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٧
 

غروب که برگشتیم خواهر دوستم عاشق دوست دیگرم بود و خواهر من عاشق هیچ کدام نبود و دوستم عاشق خواهرم بود و دوست دیگرم عاشق خواهر دیگرم بود و خواهر او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود ٬اما می نمایاند که دلش می خواهد دوست دیگرم عاشقش شود او که پهلوی من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود ٬خاموش بود ٬همچنان خاموش بود و تنها کسی بود که نگفته بود و ندانسته بودند عاشق کیست و من اکنون عاشق او شده بودم و هیچ یک از ما بیش از سیزده سال نداشت.

                                                                     قسمتی از کتاب عشق سال های سبز

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ

سه‌شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٧
عاشق دوراس

بوسه بر اندام گریه به دنبال می آورد،تسکین دهنده هم شاید باشد.حالا دیگر چیزهایی می دانم ، از بعضی چیزها سر در می آورم.می دانم که آنچه زنها را بیش و کم زیبا جلوه می دهد نه لباس ، نه بزک ، نه سرخاب و سفیدآب ، نه زیور آلات و نه حتی نادرگی می باشد.می دانم که چیز دیگری است.چه چیز نمی دانم ولی می دانم همانی نیست که زنها می پندارند.

من از عشق جز مخلوطی از خواهش ها ، از عواطف و هشیاریها که مرا موجودی وابسته می سازد ،درک نمی کنم.

 چیز اشتیاق برانگیزی وجود نداشت.اشتیاق یا در همان فراق نهفته بود یا وجود نداشت.اشتیاق یا در همان نگاه اول نهفته بود یا اصلا وجود نداشت.اشتیاق یا شعور بی واسطه ی رابطه بود یا اینکه اصلا هیچ چیز نبود.به هر حال اینها را قبل از آن تجربه دریافتم.فراق و ناکامی زنها به نظر من خطایی بود که خود مرتکب شده بودند.

 دچار اندوهی شده ام که انتظارش را می کشیدم...اندوهی که ریشه اش در خود من است...

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ

چهارشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٧
 

یکی از خصوصیات تو اینه که ذهن مشکوکی داری و عاشق جزئیات هستی٬این مهمترین خصوصیت یک جاسوسه.یک جاسوس باید ابزار ذهنی لازم برای شناسایی تعقیب ها رو داشته باشه٬همینطور باید بتونه هر چیزی که درست به نظر میرسه رو بررسی کنه و هر چیزی هم که پیچیده باشه احتمالا موردی نداره و باید بتونه دروغ رو از راست تشخیص بده .آره تو کارت خیلی درسته!
ـاما از کجا بدونم که باید به شما اعتماد کنم؟
ـنمی تونین بفهمین...تنها باید شانس بیارین.

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ

شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٦
گناه



چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس!

شعری از لورکا.ترجمه محمد حسین بهرامیان

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ

پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦
 

مایه ی تاسف من است که هنری که مرا به مهبانویی خود گزیده،کسی را به گریه نمی اندازد.

این از موسیقی برمی آید.از کتاب هم.فیلم های بد حتی بیش از این دو،چنین قدرتی دارند.اما از توان نقاشی بیرون است.در توجیه اش دلایل خوبی برشمرده اند،نقاشی متحرک نیست،نه آن توالی زمانی تصویر متحرک را دارد،نه آن ساختار داستان وارش را.در نقاشی با تنش آفرینی و رهایش ساختگی داستان ها و فیلم های مهیج روبرو نمی شویم.[جریان از این قرار است]شما به یکباره بیش از حد می بینید.نقاشی های خوب همه در نتیجه ی لحاظ فاصله ای سنجیده پدید آمده اند،این فاصله گرفتن از هیجان بذیری عاطفی ،به قدری جان سختشان می کند که از عصر خود در می گذرند،لیکن با وقارتر و خوددارتر از آن می شوند که در مقوله ی سخیف تر غلیان حی اشک آور بگنجد.

وقتی برای اول بار به تماشای پرادو رفتم،در مقابل هیبت «ولاسکز »به احترام ایستادم.برایم مسلم شد چرا بزرگترین نقاش اروپایش می دانند.اما گریه ام نیامد.

به اتاق نقاشی های سیاه رنگ «گویا» وارد شدم.به ناگاه دستانم را جلوی دهانم گرفتم انگار مانع ورود شیطان شده باشم.«تقدیر»برای زد و خوردهای «انزاع»در برابر«فیگوراسیون»هیچ وقعی نمی نهد.در این نقاشی همه چیز به طور همزمان تخت و عمیق است.در آن چهار پبکری چیستی مبهم دارند،هیچ رحم و شفقتی نمی توان سراغ کرد.این ها نفس غرش اند.آدمیزاد نیستند.چنان که گویی او[گویا]نه لابه های آدمی را،که سکوت خداوند را تقدیر کرده است.

احساس تنهایی می کردم و توامان حس میکردم در خانه ی خودم هستم.انگار در نجارات دم حسی و وحشت زای آیین باوری و جن زدایی استحمام می کردم.اسلام ،مسیحیت ،آفریقا و کولی ها را در آن حس کردم.و پس از آن فقط می گریستم.

نوشته ای از مارلن دوما

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ

دوشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٦
 

باور کنید ادیان از لحظه ای که دم از اخلاق می زنند و با صدور فرمان تهدید می کنند ٬ به خطا می روند.برای خلق مجرمیت و مکافات احتیاجی به وجود خداوند نیست.همنوعان ما با کمک خود ما برای این کار کفایت می کنند.شما از روز داوری الهی سخن می گویید.اجازه بدهید با کمال احترام به این حرف بخندم.من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم:من چیزی را دیده ام که به مراتب از آن سخت تر است؛من داوری آدمیان را دیده ام.برای اینها قرائن مخففه وجود ندارد٬حتی نیت خیر به پای جنایت گذاشته می شود.خوب؟پس تنها پس تنها فایده ی خداوند باید این باشد که بی گناهی را تضمین کند.می خواهم راز بزرگی را براینان فاش کنم.در انتظار روز قیامت نمانید.این داوری همه روزه روی میدهد.

                                                                                                   سقوط-کامو

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ

شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦
نگاه کن

من عشقم را در سال بد یافتم

که می گوید «مأیوس نباش»؟_

من امیدم را در یأس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

گُر گرفتم.

                                       

                    الف.بامداد

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ

خانه

ايميل

آرشيو

تیر ۸٩
فروردین ۸۸
فروردین ۸٧
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
دی ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


دوستان

دازاين


محاوره


هنر معاصر


مداد سیاه


شاید روزانه


سیاورشن


عکس نوشت


هیجان-هنر


من فقط برای سایه ی خودم می نویسم


نيما نيليان


نيما نیا


اندوه


هنر اول و آخر


مریم روزهای من


قاصدک


کودک من


نیم سایه


داستان کلاغ های سیاه


صدای روح


آذرخش سرخ


آقا ساسان


شاهزاده ی سرطانی


موسيقی پاپ ايران


پاپاراتزی


سايت های هنری ، ادبی و فرهنگی

کلاه استودیو


کارگاه


qoqnoos


وازنا


رنگ پنجم


sculpture


موزه ی هنرهاي معاصر


احمد شاملو


فروغ فرخزاد


پندار


آپادانا


بی بی سی هنر


ماهنامه ی عکس


ماهنامه ی گرافيک


دو هفته نامه ی تنديس


آرت