آرتمیس

آرتمیس
سه‌شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸۸
 


عمو جان در جایی خوانده بود که تمام اتفاقات عالم به هم مربوط است. خواسته بود در این باره اظهار فضل کند اما بهش مجال حرف زدن نداده بودند، ولیکن، برای یک بار در زندگی حرفش درست بود و آنها که سر میز شام گرم خوردن بودند نفهمیدند که چه نخهای نازکی از هرکلمه، ار هر برخورد آنی، از هر حادثه ی جزئی، آویزان است و چگونه این رشته ها، مثل الیاف رنگین فرشی کیهانی، در هم تنیده اند. اگر آن پشه ناچیز، در آن پب کذایی، پای امیرعلی را نگزیده بود، احتمالا، آب از آب تکان نمیخورد و مسیر سرنوشت امیرعلی و ملک آذر و مادرش و عموجان و شرکت واردات نخ و قرقره سازی عوض نمیشد. همچنین مسیر سرنوشت من


جایی دیگر. مجموعه داستانهای کوتاه از گلی ترقی

 

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ

چهارشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٧
 

غروب که برگشتیم خواهر دوستم عاشق دوست دیگرم بود و خواهر من عاشق هیچ کدام نبود و دوستم عاشق خواهرم بود و دوست دیگرم عاشق خواهر دیگرم بود و خواهر او که پهلوی من نشسته بود دیگر سوگند یاد کرده بود که عاشق نشود ٬اما می نمایاند که دلش می خواهد دوست دیگرم عاشقش شود او که پهلوی من نشسته بود و اکنون در برگشتن باز پهلوی من بود ٬خاموش بود ٬همچنان خاموش بود و تنها کسی بود که نگفته بود و ندانسته بودند عاشق کیست و من اکنون عاشق او شده بودم و هیچ یک از ما بیش از سیزده سال نداشت.

                                                                     قسمتی از کتاب عشق سال های سبز

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ

سه‌شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٧
عاشق دوراس

بوسه بر اندام گریه به دنبال می آورد،تسکین دهنده هم شاید باشد.حالا دیگر چیزهایی می دانم ، از بعضی چیزها سر در می آورم.می دانم که آنچه زنها را بیش و کم زیبا جلوه می دهد نه لباس ، نه بزک ، نه سرخاب و سفیدآب ، نه زیور آلات و نه حتی نادرگی می باشد.می دانم که چیز دیگری است.چه چیز نمی دانم ولی می دانم همانی نیست که زنها می پندارند.

من از عشق جز مخلوطی از خواهش ها ، از عواطف و هشیاریها که مرا موجودی وابسته می سازد ،درک نمی کنم.

 چیز اشتیاق برانگیزی وجود نداشت.اشتیاق یا در همان فراق نهفته بود یا وجود نداشت.اشتیاق یا در همان نگاه اول نهفته بود یا اصلا وجود نداشت.اشتیاق یا شعور بی واسطه ی رابطه بود یا اینکه اصلا هیچ چیز نبود.به هر حال اینها را قبل از آن تجربه دریافتم.فراق و ناکامی زنها به نظر من خطایی بود که خود مرتکب شده بودند.

 دچار اندوهی شده ام که انتظارش را می کشیدم...اندوهی که ریشه اش در خود من است...

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ

چهارشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٧
 

یکی از خصوصیات تو اینه که ذهن مشکوکی داری و عاشق جزئیات هستی٬این مهمترین خصوصیت یک جاسوسه.یک جاسوس باید ابزار ذهنی لازم برای شناسایی تعقیب ها رو داشته باشه٬همینطور باید بتونه هر چیزی که درست به نظر میرسه رو بررسی کنه و هر چیزی هم که پیچیده باشه احتمالا موردی نداره و باید بتونه دروغ رو از راست تشخیص بده .آره تو کارت خیلی درسته!
ـاما از کجا بدونم که باید به شما اعتماد کنم؟
ـنمی تونین بفهمین...تنها باید شانس بیارین.

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ

شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٦
گناه



چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس!

شعری از لورکا.ترجمه محمد حسین بهرامیان

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ

پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦
 

مایه ی تاسف من است که هنری که مرا به مهبانویی خود گزیده،کسی را به گریه نمی اندازد.

این از موسیقی برمی آید.از کتاب هم.فیلم های بد حتی بیش از این دو،چنین قدرتی دارند.اما از توان نقاشی بیرون است.در توجیه اش دلایل خوبی برشمرده اند،نقاشی متحرک نیست،نه آن توالی زمانی تصویر متحرک را دارد،نه آن ساختار داستان وارش را.در نقاشی با تنش آفرینی و رهایش ساختگی داستان ها و فیلم های مهیج روبرو نمی شویم.[جریان از این قرار است]شما به یکباره بیش از حد می بینید.نقاشی های خوب همه در نتیجه ی لحاظ فاصله ای سنجیده پدید آمده اند،این فاصله گرفتن از هیجان بذیری عاطفی ،به قدری جان سختشان می کند که از عصر خود در می گذرند،لیکن با وقارتر و خوددارتر از آن می شوند که در مقوله ی سخیف تر غلیان حی اشک آور بگنجد.

وقتی برای اول بار به تماشای پرادو رفتم،در مقابل هیبت «ولاسکز »به احترام ایستادم.برایم مسلم شد چرا بزرگترین نقاش اروپایش می دانند.اما گریه ام نیامد.

به اتاق نقاشی های سیاه رنگ «گویا» وارد شدم.به ناگاه دستانم را جلوی دهانم گرفتم انگار مانع ورود شیطان شده باشم.«تقدیر»برای زد و خوردهای «انزاع»در برابر«فیگوراسیون»هیچ وقعی نمی نهد.در این نقاشی همه چیز به طور همزمان تخت و عمیق است.در آن چهار پبکری چیستی مبهم دارند،هیچ رحم و شفقتی نمی توان سراغ کرد.این ها نفس غرش اند.آدمیزاد نیستند.چنان که گویی او[گویا]نه لابه های آدمی را،که سکوت خداوند را تقدیر کرده است.

احساس تنهایی می کردم و توامان حس میکردم در خانه ی خودم هستم.انگار در نجارات دم حسی و وحشت زای آیین باوری و جن زدایی استحمام می کردم.اسلام ،مسیحیت ،آفریقا و کولی ها را در آن حس کردم.و پس از آن فقط می گریستم.

نوشته ای از مارلن دوما

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ

دوشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٦
 

باور کنید ادیان از لحظه ای که دم از اخلاق می زنند و با صدور فرمان تهدید می کنند ٬ به خطا می روند.برای خلق مجرمیت و مکافات احتیاجی به وجود خداوند نیست.همنوعان ما با کمک خود ما برای این کار کفایت می کنند.شما از روز داوری الهی سخن می گویید.اجازه بدهید با کمال احترام به این حرف بخندم.من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم:من چیزی را دیده ام که به مراتب از آن سخت تر است؛من داوری آدمیان را دیده ام.برای اینها قرائن مخففه وجود ندارد٬حتی نیت خیر به پای جنایت گذاشته می شود.خوب؟پس تنها پس تنها فایده ی خداوند باید این باشد که بی گناهی را تضمین کند.می خواهم راز بزرگی را براینان فاش کنم.در انتظار روز قیامت نمانید.این داوری همه روزه روی میدهد.

                                                                                                   سقوط-کامو

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ

شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦
نگاه کن

من عشقم را در سال بد یافتم

که می گوید «مأیوس نباش»؟_

من امیدم را در یأس یافتم

مهتابم را در شب

عشقم را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

گُر گرفتم.

                                       

                    الف.بامداد

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ

سه‌شنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٦
 

                                           

هنر ناب و غنی همیشه پیشروتر از جامعه است.از این رو

شاید در زمان خلق٬با استقبال توده ی مردم مواجه نگردد.

اگرچه تمامی صورت های گوناگون ارایه ی آثار هنری

جایگاه خاص خویش را در جامعه دارند و وجود آنها

غیر قابل انکار است٬ولی آثار ناب هنری معمولا

جای خود را در جامعه باز نمی کنند.   

 

گستره نقاشی در سه سطح قابل بررسی است. نخست نقاشی به عنوان صنعت و تجارت که نمونه های بارز آن کپی از کار بزرگان است.کارهایی با تکنیکهای خوب و عالی اما خالی از احساس و روح. حاکمیت در این محدوده با صنعت و توانایی های اجرایی است. اینان تکنسینهای خوبی هستند. جای این آثاراتاقهای پذیرایی است.

دوم، نقاشی به عنوان هنر. آنچه در این محدوده می گنجد آثاری است که در یک کلام خوبند. ترکیب بندی، شناخت رنگ ، تکنیک ، نو بودن و خلاصه آنچه مبانی هنرهای تجسمی می نامیم در آنها به خوبی رعایت شده است. در کنار همه اینها احساس نیز کم و بیش وجود دارد. در این مجموعه آثار شعور حاکم است ، همراه مباحث علمی و دلایل و توجیهات منطقی جای این آثار گالری های نقاشی است.

سوم، نقاشی به عنوان نقاشی. در این محدوده هیچ چیز جز نقاشی عیان نیست. با قرار گرفتن در مقابل این آثار نه از قدرت طراحی و شناخت آناتومی متحیر می شویم ، نه از حرکات قدرتمند قلم مو و نه از نو بودن آن ، آن چه مارا مشعوف می سازد نقاشی است و بس. در این سطح، نقاشی بر اساس یک نیاز خلق میشودچنان که زنده بودن نقاش با نقاشی کردن تضمین می شود.نام این سطح را هنر ناب می نامیم.

 این نوشتار که برگرفته از گفتگوی ساعد مشکی و نادر طبسیان با محمد فاسونکی است آن چه میان علامت « » قرار گرفته از گفته های محمد فاسونکی است.

به نقاشیهای انسانهای نخستین نگاه کنیم.آنها نه مبانی می دانستند ٬نه در آکادمی های هنری درس خوانده بودند٬و نه ارتباط کلامی درستی داشتند.اما پس از قرنها این آثار را به عنوان نمونه هایی ناب می شناسیم.

چه چیزی به نام مبانی می شناسیم که در کارهای آنها رعایت نشده باشد؟آیا تشویشی در پای بندی به آنچه مبانی هنرهای تجسمی می نامیم در آثارشان دیده می شود؟بار تفسیر اثر نه بر دوش خالق و به هنگام خلق٬بلکه بر گردن منتقد و بعد از آفرینش است.وگرنه هیجان و گشادگی روح پر احساس هنرمند در انقباض خط و نقطه می ماند.آنگاه شور به شعور کاربردی تبدیل می شود.

«احساس میکنم چیزی که مبانی گفته می شود برای من چهارچوب درست می کند ٬ و با این چهارچوب احساس من ٬ هیجان من و بیانی که دارم دچار مشکل می شود.با تقویت دید هنری باید ببینیم احساس در چه حدی است٬روح و احساس چه قدر همراهی کرده اند و از ترکیب این دو ٬ شخصیت نقاش چه طور بروز کرده است.این شخصیت در مقابل بیانش چگونه بوده.ملاک هنری برای من این است که یک اثر مرا راحت کند.وقتی ببینم یک اثر روی من تاثیر می گذارد٬درون مرا به غلیان وا می  دارد٬یک اثر هنری است.تکیه ی من این است که اثر هنری را نمی توان با جا دادن مهره ها به دست آورد.مبانی وجود دارد اما نمی توانیم به خاطر مبانی احساسمان را کنار بگذاریم.ملاک من احساس من است.من نمی توانم موقع کار به مبانی فکر کنم٬مانع احساس من می شود. مبانی در طول تارخ در ذهن من جا افتاده است.اولین چیزی که برای هنرمند شدن مهم است تقویت احساس است٬تقویت روح است.وقتی این دو به وجود آمد ببینیم یه کدام نقطه ی زیبایی شناسی احتیاج دارد»

چهره های فاسونکی چه خشن باشند چه آرام٬چه زن باشند چه مرد٬متعلق یه سرزمین آذربایجانند.چهره هایی که در گشت و گذار در کوچه ها و خیابان های آن سرزمین بسیار دیده می شوند.رنگ هایی که بر تپه ها و کوههای تبریز نشسته است و حسی که باد صبحگاهان تبریز روی پوست به جا می گذارد.از نگاه فاسونکی ٬احساس٬ابتکار٬شخصیت٬بیان و دید هنری عواملی هستند که باید در هر کار هنری وجود داشته باشد«من با هیچ سبکی مخالف نیستم.هر نقاشی با دید خودش می تواند کار کند.اما می گویم در هر کاری با هر سبک و تکنیکی باید احساس وجود داشته باشد.ابتکار٬شخصیت و بیان هنرمند باید باشد.مهم این است که یک اثر هنری بوجود آید.مسئله قدرت نمایی نیست٬دید هنری است.دید هنری تجربه می خواهد٬سال ها طول می کشد.من فکر می کنم دید هنری موقعی تقویت می شود که در محیط هنری سالم٬تغذیه ی هنری سالم مهیا باشد.در اکسپرسیونیسم احساس در حد نهایت است.من به عنوان یک نقاش اکسپرسیونیست تاکیدم روی احساس است٬ولی یک امپرسیونیست تاکیدش روی رنگ است.اغلب رئالیستها به موضوع اهمیت می دهند ولی موضوع برای من مرحله ی آخر است.وقتی در درون من کار تمام می شود و ارضا می شوم٬اضافه کردن یا کم کردن از تابلو برایم مهم نیست.مهم نیست که دستی بکشم و یکی بگوید خیلی جالب است.این ملاک ها سطحشان پایین است.این ها از هنر شکل ظاهری می خواهند.»

احساسی که فاسونکی تا به این حد بدان پایبند است و با آن ما را جذب آثارش می کند٬احساسی افسار گسیخته و سرکش نیست٬که خارج از کنترل او باشد.از نظر او «هنرمند باید درون خود را پالایش دهد.هنرمندانه زندگی کردن معنویت است.معنویت درون٬صادقانه و پیغمبرانه.»

  

منبع:کتاب پرتره های محمد فاسونکی نشر ماه ریز

¤ نوشته شده توسط آرتمیس در ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ

خانه

ايميل

آرشيو

فروردین ۸۸
فروردین ۸٧
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
دی ۸۳
آبان ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳


دوستان

دازاين


محاوره


هنر معاصر


مداد سیاه


شاید روزانه


سیاورشن


عکس نوشت


هیجان-هنر


من فقط برای سایه ی خودم می نویسم


نيما نيليان


نيما نیا


اندوه


هنر اول و آخر


مریم روزهای من


قاصدک


کودک من


نیم سایه


داستان کلاغ های سیاه


صدای روح


آذرخش سرخ


آقا ساسان


شاهزاده ی سرطانی


موسيقی پاپ ايران


پاپاراتزی


سايت های هنری ، ادبی و فرهنگی

کلاه استودیو


کارگاه


qoqnoos


وازنا


رنگ پنجم


sculpture


موزه ی هنرهاي معاصر


احمد شاملو


فروغ فرخزاد


پندار


آپادانا


بی بی سی هنر


ماهنامه ی عکس


ماهنامه ی گرافيک


دو هفته نامه ی تنديس


آرت